تبليغاتX
آ ‏فــريـنـنـدگـان
 
Unbeknownst the necessary
نویسنده : م موسی زاده - ساعت 20:59 روز دوشنبه سیزدهم مهر 1388
 


سعی میکرد اولین کسی رو که دیده بود به خاطر بیاره. اولین؟!

هر روز هزاران نفر از کنارش رد می شدند-توی صورتش نگاه میکردند-بهشون لبخند میزد و با دست اونها رو به جایی که باید بشینن راهنمایی میکرد- چندان نیازی به صحبت نداشت-چند کلمه ی ثابت برای کل روز کفایت میکرد : سلام – خوش آمدید – اینجا جای شماست – خدانگهدار – در کنار چند حرکت دست قبل از بلند شدن هواپیما!

.....

سعی میکرد از چهارپایه بالا بره و سفارش مشتری رو از طبقات بالا پایین بیاره – یاد 28 سال پیش افتاد- وقتی که 26 ساله بود و به سختی تونسته بود پول اجاره ی این مغازه رو جور کنه – هفت سال بعد تونسته بود این مغازه رو بخره!

.....

سعی میکرد پرونده ی شماره ی 1331/9/23 به تاریخ8/9/68 رو میون اون همه پرونده ی نا مرتب چیده شده ی خاک خورده پیدا کنه!

می دونست پیداش نمیکنه! هنوز توی یادش مونده بود- سال 74 هم همه ی این بایگانی ها رو برای پیدا کردن این پرونده گشته بود!

.....

سعی میکرد این شماره ی لعنتی که در دسترس نبود رو بگیره ولی خط نمیداد!

یک ماه بود برای بارگیری جنسها و کارهای گمرک معطل مونده بود- از شیشه ی طبقه ی 31 برج 31 طبقه ی شرکت به پایین نگاه انداخت- و باز هم همون پیغام : برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمیباشد!

.....

سعی میکرد برنامه هاش رو طوری هماهنگ کنه که به اون کار هم برسه!

شنبه : 6.30 بیدار میشم- نرمش و یه صبحانه ی ملایم- 8 باید سر کار باشم(اونجا میتونم ازوقتهای خالیم استفاده کنم و چند تا کلمه ی انگلیسی جدید هم یاد بگیرم)- 4.30 پایان کار – کلاس زبان ساعت 6 تا 8 – شام – اینترنت(مقاله وe-book.. )- کمی مطالعه- خواب

یکشنبه : "   "   "   "   "   " – امروز بعد کار کلاس ندارم(قرار هماهنگ شده با یکی از دوستان برای سینما از 2هفته قبل)- "‌‌‌   "    "    "

دوشنبه...سه شنبه...چهارشنبه....پنج شنبه....جمعه

...........

بازهم رفت سمت کتابهاش- میون اون همه کتاب نخونده و نیمه خونده باز هم همون دو تا کتاب خونده رو از قفسه بیرون اورد

صفحه ی 15 بند سوم از کتاب دوم رو دوباره خوند : "معمولا چنین می پندارند که پیرمردان محافظه کار ذاتی هستند. در حالی که جوانان ذاتا نوآورند. حقیقت چنین نیست. جوانان ذاتا محافظه کارند : جوانانی که قصد زندگی دارند ، اما در این باره نیندیشیده اند یا مجال اندیشه درباره ی چگونه زیستن ندارند، طرز زندگی پیشینیان را بر می گزینند!"

کتاب رو بست

کتاب اول رو باز کرد- صفحه ی 137 بند 9ام : "ساعت هایی هستند نکو: باید درست کوکشان کرد و بس! آنگاه ساعت را درست نشان میدهند و خردک صدایی نیز میکنند!"

کتاب رو بست

به پنکه ی سقفی که بالای سرش میچرخید خیره شد- باز هم نتونست در مقابل وسوسه ی بردن دستش میون پره های پنکه  مقاومت کنه...می خندید و خونی که از دستش جاری بود رو تماشا میکرد- بازم نزدیکترین فاصله برای چشیدن مزه ی زندگی رو انتخاب کرده بود....درد


 
 
یک شب..
نویسنده : م موسی زاده - ساعت 14:27 روز سه شنبه سی ام تیر 1388
 

 

مثل شبهاي قبل مجبور شد يك بالشت ديگه هم براي خواب بياره . يك گوشش رو به بالشت چسبونده بود و اون يكي بالشت رو با دست به گوش ديگه اش چسبونده بود . ولي بي فايده بود . اونقدر دندونهاش رو به هم فشار داده بود كه فكش درد ميكرد . ساعت 6.15 صبح در تاكسي :

اوا َ ، اوا َ ،اوا َ . خانوم اول صبحي اون بچه ات رو ساكت كن . اوا َ ، اوا َ ،اوا َ . آروم باش عزيزم

 ساعت 10.40 صبح در زيرزمين كارگاه :

 اوا َ ، اوا َ ،اوا َ . اون بچه رو خفه كن . خيلي جامون راحته ، صداي اين توله سگ رو هم بايد تحمل كنيم ! ساكت شو . اوا َ ، اوا َ ،اوا َ

ساعت 2 بعدازظهر همان مكان :

اوا َ ، اوا َ ،اوا َ . گرسنه است حتما . بيا يه تيكه نون بكن تو دهنش شايد خفه شه . اوا َ ، اوا َ ،اوا َ

 ساعت 8 شب هنگام خارج شدن از كارگاه :

 اوا َ ، اوا َ ،اوا َ . خوشگل خانوم ، اين بچه پدر ميخواد . تو هم يه مرد ! مرتيكه ي حرومزاده .

 خفه شو بچه ! اوا َ ، اوا َ ،اوا َ هر چي بالشت رو به گوشش فشار مي داد فايده نمي كرد .

صداي زنگ در : چي شد اين اجاره؟خانوم جان . باشه چشم ، حتما . تا آخر هفته فرصت بدين چشم . اوا َ ، اوا َ ،اوا َ . خفه شو عزيزم ! اينطور با بچه رفتار نكنيد خانوم جان . اعصاب خودتون رو هم خورد ميكنيد . اگه اجازه بديد بيام داخل . هم اون زبون بسته و هم شما رو آروم ميكنم ! آخه ميدونيد كه من روانشناسي خوندم ! اوا َ ، اوا َ ،اوا َ . نه ، ممنون . خودم ساكتش ميكنم .

 زور زيادي نمي خواست . چند ثانيه كه بالشت رو نگه داشت ديگه صداش قطع شد . سكوت

 سكوت

 سكوت

 سكوت

 خودش رو به تخت خواب رسوند و مثل جنازه روي تخت افتاد.

 سكوت

صبح مثل ديوانه ها از خواب پريد . به ساعتش نگاه كرد . 9.30 رو نشون ميداد . نگاهش به بچه افتاد . صداي بچه هر روز ساعت 6 كار زنگ ساعت رو ميكرد . امروز بايد با 3 ساعت تاخير سر كار مي رفت . به خودش لعنت فرستاد ! خوب ميدونست كه اگه مي خواد اين كار رو هم از دست نده مجبوره بابت هر ساعت تاخير ، يك شب رو با اون مرتيكه ي حرومزاده بگذرونه . وضع ظاهرش رو مرتب كرد و به سرعت از خونه زد بيرون .

 اوا َ ، اوا َ ،اوا َ ....


 
 
معجون ذهن و اندكي زهر عقرب
نویسنده : م موسی زاده - ساعت 15:58 روز شنبه بیستم تیر 1388
 

 

زني به افراط چاق. بطري 1.5 ليتري پر آب معدني در دست. بالا اورده و بين لبهاي درشت و نفرت انگيزش قرار داده. بطري رو بالاتر اورد. گره ي روسري چروكش رو باز كرد و آب رو روي موهاي كم پشت و فرخورده اش ريخت. دكمه هاي مانتواش رو از پايين شروع به باز كردن كرد. تي شرت زرد نه چندان چسبان كه حالا آب اون رو با بدنش مماس كرده بود. شلوار پارچه اي مشكي. موهاي كمش رو آب به سرش چسبونده بود و بوي عرق تند حالا خيس خورده اش تهوع آميز بود. دستي به موهاش كشيد. چشمهاش رو خمار كرد و تي شرت رو كه به سختي به بدن پهنش چسبيده بود از گردنش بيرون كشيد! دكمه ي شلوارش رو باز كرد. شلوار رو به گوشه اي پرتاب كرد. با دستهاش سينه هاي بزرگ و افتاده اش رو گرفت. فشار داد و به سمت بالا كشيد. لايه هاي چربي ، موي زير بغل و اطراف آلت تناسلي. ابروهاش رو بالا انداخت و با دست ضربه ي محكمي به كفلش زد! حالا توي چشمهام خيره شده بود. پاي راست رو به چپ و چپ رو به راست گذاشت و به سمت من اومد..... نفس عميقي كشيدم . توي سينه ام حبسش كردم. چشمهام رو بستم. تمام ذهنم رو متوجه خودم كردم. دستهام رو باز كردم و در آغوش گرفتمش

.................................

زني به افراط چاق. بطري 1.5 ليتري پر آب معدني در دست. بالا اورده و بين لبهاي درشت و نفرت انگيزش قرار داده. بطري رو بالاتر اورد. گره ي روسري چروكش رو باز كرد و آب رو روي موهاي كم پشت و فرخورده اش ريخت. دكمه هاي مانتواش رو از پايين شروع به باز كردن كرد. تي شرت زرد نه چندان چسبان كه حالا آب اون رو با بدنش مماس كرده بود. شلوار پارچه اي مشكي. موهاي كمش رو آب به سرش چسبونده بود و بوي عرق تند حالا خيس خورده اش تهوع آميز بود. دستي به موهاش كشيد. چشمهاش رو خمار كرد و تي شرت رو كه به سختي به بدن پهنش چسبيده بود از گردنش بيرون كشيد! دكمه ي شلوارش رو باز كرد. شلوار رو به گوشه اي پرتاب كرد. با دستهاش سينه هاي بزرگ و افتاده اش رو گرفت. فشار داد و به سمت بالا كشيد. لايه هاي چربي ، موي زير بغل و اطراف آلت تناسلي. ابروهاش رو بالا انداخت و با دست ضربه ي محكمي به كفلش زد! حالا توي چشمهام خيره شده بود. پاي راست رو به چپ و چپ رو به راست گذاشت و به سمت من اومد..... نفس عميقي كشيدم . توي سينه ام حبسش كردم. چشمهام رو بستم. تمام ذهنم رو متوجه تو كردم. دستهام رو باز كردم و در آغوش گرفتمت

 

 


 
 
متولد 13 مرداد
نویسنده : م موسی زاده - ساعت 15:51 روز شنبه بیستم تیر 1388
 
 
تو مخمصه ام. بيست و يك بار صلوات فرستادم و فوت كردم به كاسه ي پر از سوپ جو و همه رو سر كشيدم . امروز سي و يك اسفنده . از ديشب كه تنها بودم و لباسهام رو كندم و لخت خودم رو كنج اتاق انداختم و خوابيدم هنوز هم رغبتي به پوشيدن اونها ندارم . 5 تا تاس دارم ، با هم مي ريزمشون و از اون فرشته ي كوچولوي خوشگل ماماني مي خوام كه هر 5 تا تاس رو روي عدد 5 به زمين برسونه! انقدر توي صورتش آب دهان پرت كردم كه خودم حالم از تماشاش به هم ميخوره . هر بار هم كه 5 تا 5 رو با هم به زمين ميرسونه يه تيكه از اون شكلات مشكي تلخ رو توي دهنش ميگذارم .
به هيجان اومدم . جلوي آينه كه بدنم رو تماشا ميكنم به وجد ميام . پوستي گندمگون ، چار شونه ، نه چندان پر . خيره به نافم ميمونم . به قيچي اون مرتيكه ي حرومزاده كه بريدش فكر ميكنم .
آرزوم رو پرسيد . گفتم هيچ . امروز تموم نشه! گفت 13 بار توي 13 تا فنجان يه پادوي بي غيرت وطن پرست كه بدن سيزده روسپي بالقوه رو از هم خوابگي وحشيانه اش كرخت و كبود كرده و عربده هاي همشون رو نشنيده گرفته و خون بهاي هيچ كدوم رو نداده وبه نعشگي خلصه وار رسيده ، غرور مليت رو استفراغ كن و اونها رو روي صورت 13 نفر هرزه ي مسخ شده ي بي حياي متولد 13 مرداد بپاش!
خواهرم در رو باز كرد و با خودش بوي نم و رطوبت به داخل آورد . پايين تنه ام رو پوشوندم . سرگيجه داشت . چشمهاي درشتش خسته و ريز شده بود . معلوم بود بي حوصله است . چادر مشكيش به زمين غسل داده شده بود . خاكي كه همه ي گوشه هاي چادرش نشسته بود نشون ميداد كه خيلي باهاش كلنجار رفته . براي كاري به اداره ي دولتي رفته بود كه زنان بي حيا رو راه نميداد . مثل هميشه توي بغل گرفتيم همو . اما اينبار ولم نميكرد . انقدر گريه كرد تا آروم گرفت . چقدر دوست داشتني ميشه وقتي گريه ميكنه . بيشمار واژه توي ذهنم مياد كه بهش بگم و نهايت ترجيح ميدم سكوت كنم . رفت دوش گرفت و من غذاي ديشب رو گرم كردم و خورديم .يك دست تخته ي شرطي بازي كرديم. مثل هميشه از جفت 6هاي من كلافه شد و بازي رو تبديل به كشتي كرد و باز هم دستهاش كبود شد
و از خستگي همونجا خوابمون برد. باز اون لعنت شده تو يه حباب به رنگ قهوه اي سوخته اومد . كف حباب آسفالت شده بود . سرش داغ بود! با سوزن حباب رو تركوندم . بوي گل نرگس همه جا رو پر كرد .
بوي چاي سبز همه ي اتاق رو گرفته بود . چشمهام رو بيني ام باز كرد . چشمهام توي چشمهاي حالا سر حال شده ي خواهرم باز شد . لبخند زد و چاي رو روي ميز گذاشت و توي مبل ولو شد . هر دومون از با هم بودن لذت ميبريم . چيزي براي پنهان كردن ميونمون نيست . دختر و پسري هست كه دوستشون داريم . مربوط به دوره ي دانشجويي و اونها عاشقن! هنوز هم به ازدواج با ما فكر ميكنند . گاهي دعوتشون ميكنيم خونه و شب رو با اونها ميگذرونيم . حكم چهارنفره بازي ميكنيم . آهنگ گوش ميكنيم . فيلم تماشا ميكنيم . مست ميكنيم . ميگيم و ميخنديم و شب رو توي 2تا اتاق جدا ميخوابيم!
امروز 31 اسفنده . مجبورم كرد براي خريد باهاش برم . ماهي، سبزه، سمنو، سنجد، سيب، سنبل، ماهي سفيد تازه، سبزي سبزي پلو، شمع، روبان سبز و يك خريد يواشكي و دور از چشم من كه گفت كادوته، تا شب صبر كن.
ساعت از 9 گذشته . سفره ي هفت سين قشنگي چيده . بوي سبزي پلو هم پيچيده . ماهي ها دارن توي ماهي تابه سرخ ميشن . دوش ميگيرم. نشسته و آرايش ميكنه. زيبا شده. خيلي زيبا. لباسهايي كه هفته ي پيش براي امروز خريديم رو تنمون ميكنيم. زيپ لباسش رو بالا ميكشم و موهاشو سشوآر ميكنم. گره ي كراواتم رو درست ميكنه و ميندازه دور گردنم. بيست و سه و چهل و شش دقيقه ي امروز، امروز و امسال تموم ميشه. نور رو كم ميكنم. چند تا شمعي كه خريده روشن ميكنه و غذا رو تموم ميكنيم. به جز چند تا نگاه شيطنت آميز و لبخند چيزي بينمون ردوبدل نشد.به نت سر زدم. تيتر اخبار مثل سابق. چند نفر هميشگي هم بودن. پريز رو كشيد. ارتباط قطع شد. ساعت از بيست و سه، پانزده دقيقه گذشته. دستم رو كشيد و از صندلي بلند كرد. همديگرو در آغوش گرفتيم و بوسيديم. ديگه فقط بدنهامون حرف ميزد. روي پيغامگير يكي از دوستان مشتركمون كه سفر بود پيغامي گذاشتم.
آب جوش اومده بود . يه اندازه ي كافي صحبت كرده بوديم. 12 دقيقه براش كافي بود. دو تا استكان پر كردم. 23:33 دقيقه. وقتش بود. نيازي به اطمينان گرفتن مجدد نداشتيم. خوش طعم نبود، ولي خيلي آروم سر كشيديم. دستم رو گرفت. چيزي گذاشت كف دستم . گفت كادوته. يك نخ سيگار كنت. بهترين هديه براي من كه 41 روز بود سيگار رو ترك كرده بودم. يك نخ هم براي خودش روشن كرد. باز بغل كرديم همو. ساعت رو روي 23:46 دقيقه كوك كردم تا زنگ بزنه.توي اتاق خواب روي دو تا تخت جدا دراز كشيديم! ساعت هيچ وقت براي ما زنگ نخورد

 
 
به تو
نویسنده : م موسی زاده - ساعت 15:48 روز شنبه بیستم تیر 1388
 
 
دوتا كار ازم خواستي!...يا نه، دوتا تصميم خواستي كه بگيرم. مي دوني، كار ساده اي نيست. طول كشيد تا توجيه بشم اصلا نيازي به اين دوتا تصميم دارم. اما بعد كه شدم فكرم رو مشغول كرد. سوال اولت كه همراه با تصميمم هست رو هنوز نتونستم جواب بدم. اما در مورد سوال دوم كاملا به نتيجه رسيدم و تصميمم رو گرفتم. دو هفته اي ميشه. از وقتي كه آخرين پروازم رو انجام دادم توي تصميمم هم مصمم شدم. هربار كه سوار هواپيما ميشدم لحظه به لحظه اش رو جلوي چشم مي آوردم….تكان هاي شديد. جا به جا شدن وسايل. و هر لحظه تماشاي كم و كمتر شدن ارتفاع. نفس عميق. بستن چشمهام و تمام! هر بار ، اين تصوير سرشار از وجدم ميكنه. آرامش لذت بخشي همه ي وجودم رو ميگيره.
بهم گفتي به موقع بمير! مرگ خود خواسته رو بهم توصيه كردي. گفتي خيلي ها دير مي ميرند و تعداد كمي زود! اما"بهنگام بمير!"…..گفتي همه مرگ رو سترگ مي انگارند، اما هنوز كسي اون رو جشن نگرفته! گفتي بهتره وقتي كه خوش ترين مزه ها رو دارم نگذارم به تمامي من رو بخورند!...گفتي جواني اي كه دير بياد ، ديرپا هم ميشه!....گفتي كه بسياري هرگز شيرين نميشن و توي همون تابستون مي پلاسند و فقط ترسشونه كه اونها رو روي شاخه نگه ميداره!.....و بسياري هم مدت درازي روي شاخه هاشون آويزون مي مونند و آرزو كردي كه اي كاش تندبادي بوزه و اين پلاسيده و كرم خورده ها رو همه از درخت بكنه!....
حالا ميدونم كه چطور مي خوام بميرم. اما هنوز نمي دونم كي
مثل هميشه! به حضورت احتياج دارم و مثل هميشه!تو نيستي
 

 
 
!!
نویسنده : م موسی زاده - ساعت 15:30 روز شنبه بیستم تیر 1388
 

 

کو دیگه؟

گذشت اون زمونی که زمین دور این و اون می گشت!

خورشید دیگه فقط تو روز نیست که هست!

ماه رو سوراخ می کنم یه نخ می ندازم توش آویزون می کنم از آینه ی جلو شیشه ی ماشین!

حلقه ی ازدواج دیگه جاش انگشت دوم دست چپ نیست. یه شیار روش انداختم زدم به آلت تناسلیم!

........

آروم باش


 
 
اين يه بازي نيست
نویسنده : م موسی زاده - ساعت 14:43 روز شنبه بیستم تیر 1388
 
 
باز اون اومده بود سراغش....يا نه!....اون بود كه باز رفته بود سراغش
.
.
.
خب، مطمئنا كسي چيز زيادي از اين جمله ي بالا متوجه نميشه - به جز گوينده كه توصيفاتي رو براي بعضي از كلمات توي اين جمله براي خودش داره - اگه بخواد كلمات رو تك تك توي اين جمله اونطوري كه توي ذهنش تجسم كرده معنا كنه،با تقسيم جمله به دو تركيب، يه همچين معاني اي ميشه :
تركيب اول : يكبار ديگه(مشخصا منظور چيزيه كه به طور مداوم تكرارشونده است) اون فكر از ذهنش گذشته بود
تركيب دوم : اون فرد، خودش رفته بود سراغ اون فكر
خب اينطور كه معلومه كمك چنداني هم نشد - البته موضوع پيچيده تر شد! حالا يه مشت كلمه و معاني رو دستمون موند
توي دو تركيب بالا كلمه ي مشخصه ،"اون" بود كه با باز تعريف اون از ديد نويسنده به روشن شدن مفهوم نزديك شديم (نشديم
كلمات كليدي تفسير دو تركيب : ذهن ،خود، فرد، فكر
تركيب اولي يه جورايي داره تداعي ميكنه كه گذشتن فكر خاصي از ذهن اون فرد از اراده ي اون فرد خارج شده ديگه
و توي تركيب دوم انگار فرد از ميون فكرهاي مختلف اين موضوع رو براي عبور دادن از مغزش انتخاب كرده!
كلمات كليدي باز تعريف دو تركيب : ذهن ،خود، فرد، فكر،مغز ،اراده
حالا ميخوام جاي بعضي از اين كلمات كليدي رو توي دو تا تركيب با هم عوض كنم
تركيب اول : ‌يكبار ديگه اون ذهنيت از فكرش گذشته بود!
تركيب دوم : اون مغز، خودش رفته بود سراغ اون فكر

 
 
brain+engraving=deep effect
نویسنده : م موسی زاده - ساعت 16:13 روز دوشنبه سوم فروردین 1388
 

اونجا خيلي شلوغ بود- قسمتي از مغزش به سرعت مشغول فعاليت بود- چشمهاش از چهره اي به چهره ي ديگه به سرعت جابه جا مي شد- ولي پيامي كه به مغز مي فرستاد قادر به انطباق با تصوير ضبط شده روي اون بخش كوچيك خاكستري رو نداشت- تصوير براي گذشته هاي دور بود- خيلي مات و كدر-

يك لحظه خودش رو گذاشت جاي مغزش!!(چطور مغز ميتونه چنين تعبيري رو بسازه؟!)....پيامها از اين نورون به اون نورون- ياد قرصهاي امگا3 كه براي تقويت سيناپس هاش مي خورد افتاد! چه اوضاعي بود اون تو

اونجا شلوغ! چهره ها مختلف و گاها شبيه! (از صدقه سر آرايش هاي غليظ هم شكل!)- دو تا چشم بينا و نه بيشتر! اصوات با فركانس بالا و مزاحم! تمركز پائين- وخيلي محدوديت هاي ديگه كه براي مغزش براي انجام اين انطباق وجود داشت!.... به هر حال هرچند مات و كدر، ولي اثر خودش رو گذاشته بود- و همين باعث ميشد به سرعت از چهره هاي ناآشنا عبور كنه

اصلا شايد نيومده باشه! ولي اسمش رو توي ليست مهمونها ديده بود- مهمونهايي كه دعوت شده بودند-

در حالي كه يه قسمت مغزش پيامهاي چشم رو تفكيك ميكرد و چهره ها رو يكي بعد اون يكي رد ميكرد، يه قسمت ديگه مشغول مرور آخرين مكالمه شون بود = اون : چرا اينقدر دوست داري متفاوت به نظر بياي؟ ظاهرتم كردي مثل كسايي كه همه چيز رو مي دونن ولي حرفي نمي زنن!.... اين : اين حرفت نشون ميده كه اطرافت پر شده از اين دست آدمها كه توصيفشون رو كردي!

و در عين حال يه قسمت ديگه از مغزش مشغول قضاوت و بررسي اين مكالمه ي خيره كننده ي بينشون بود- وحالا توي اين حيروويركه يه قسمت ديگه از مغزش از توانائيه مغزش به شگفت اومده بود!! دوست دخترش دستش رو گرفت و كشيد وسط تا برقصن وپيامهاي رقص از مغزش به سمت دست و پاش فرستاده شد!.....اولين چرخي كه در حين رقص زد در يك لحظه انطباق صورت گرفت- اما حالا آهنگ آروم شده بود و دوست دخترش اون رو به خودش چسبونده بود- حرارت دختر رو كه از سينه هاي برجسته اش بهش منتقل ميشد حس نميكرد- توي چشمهاي دختر خيره شده بود ولي چشمهاي خمار دختر رو نميديد....حالا كه مهموني تموم شده واندك مستي هم از سرش پريده ديگه اون اسم رو توي ليست مدعوين به مهموني پيدا نمي كنه- باز هم اون انطباق يك لحظه بيشتر دوام نياورد- اون تصوير اثر عميقي روي مغز پسر گذاشته