Unbeknownst the necessary
سعی میکرد اولین کسی رو که دیده بود به خاطر بیاره. اولین؟!
هر روز هزاران نفر از کنارش رد می شدند-توی صورتش نگاه میکردند-بهشون لبخند میزد و با دست اونها رو به جایی که باید بشینن راهنمایی میکرد- چندان نیازی به صحبت نداشت-چند کلمه ی ثابت برای کل روز کفایت میکرد : سلام – خوش آمدید – اینجا جای شماست – خدانگهدار – در کنار چند حرکت دست قبل از بلند شدن هواپیما!
.....
سعی میکرد از چهارپایه بالا بره و سفارش مشتری رو از طبقات بالا پایین بیاره – یاد 28 سال پیش افتاد- وقتی که 26 ساله بود و به سختی تونسته بود پول اجاره ی این مغازه رو جور کنه – هفت سال بعد تونسته بود این مغازه رو بخره!
.....
سعی میکرد پرونده ی شماره ی 1331/9/23 به تاریخ8/9/68 رو میون اون همه پرونده ی نا مرتب چیده شده ی خاک خورده پیدا کنه!
می دونست پیداش نمیکنه! هنوز توی یادش مونده بود- سال 74 هم همه ی این بایگانی ها رو برای پیدا کردن این پرونده گشته بود!
.....
سعی میکرد این شماره ی لعنتی که در دسترس نبود رو بگیره ولی خط نمیداد!
یک ماه بود برای بارگیری جنسها و کارهای گمرک معطل مونده بود- از شیشه ی طبقه ی 31 برج 31 طبقه ی شرکت به پایین نگاه انداخت- و باز هم همون پیغام : برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمیباشد!
.....
سعی میکرد برنامه هاش رو طوری هماهنگ کنه که به اون کار هم برسه!
شنبه : 6.30 بیدار میشم- نرمش و یه صبحانه ی ملایم- 8 باید سر کار باشم(اونجا میتونم ازوقتهای خالیم استفاده کنم و چند تا کلمه ی انگلیسی جدید هم یاد بگیرم)- 4.30 پایان کار – کلاس زبان ساعت 6 تا 8 – شام – اینترنت(مقاله وe-book.. )- کمی مطالعه- خواب
یکشنبه : " " " " " " – امروز بعد کار کلاس ندارم(قرار هماهنگ شده با یکی از دوستان برای سینما از 2هفته قبل)- " " " "
دوشنبه...سه شنبه...چهارشنبه....پنج شنبه....جمعه
...........
بازهم رفت سمت کتابهاش- میون اون همه کتاب نخونده و نیمه خونده باز هم همون دو تا کتاب خونده رو از قفسه بیرون اورد
صفحه ی 15 بند سوم از کتاب دوم رو دوباره خوند : "معمولا چنین می پندارند که پیرمردان محافظه کار ذاتی هستند. در حالی که جوانان ذاتا نوآورند. حقیقت چنین نیست. جوانان ذاتا محافظه کارند : جوانانی که قصد زندگی دارند ، اما در این باره نیندیشیده اند یا مجال اندیشه درباره ی چگونه زیستن ندارند، طرز زندگی پیشینیان را بر می گزینند!"
کتاب رو بست
کتاب اول رو باز کرد- صفحه ی 137 بند 9ام : "ساعت هایی هستند نکو: باید درست کوکشان کرد و بس! آنگاه ساعت را درست نشان میدهند و خردک صدایی نیز میکنند!"
کتاب رو بست
به پنکه ی سقفی که بالای سرش میچرخید خیره شد- باز هم نتونست در مقابل وسوسه ی بردن دستش میون پره های پنکه مقاومت کنه...می خندید و خونی که از دستش جاری بود رو تماشا میکرد- بازم نزدیکترین فاصله برای چشیدن مزه ی زندگی رو انتخاب کرده بود....درد
